شب که ميشه ترانه هام رنگ جدايي ميگيره
براي ديدن چشات تو اوج حسرت ميميره
تو رفته بودي که بيايي نه اينکه موندني بشي
نه نميشه قرار نبود تو شعر خوندني بشي
گفته بودي غم که امد رو پلک چشم تو نشست
يا که دل نازک تو به هر بهونه اي شکست
من ميامو غصه هارو از رو دلت بر ميدارم
از تو کوله بار عشق برات سوغاتي ميارم
الان يه عمره چشم برام گريه شده همه کارم
چي شد پس چرا ديگه حرفي نداري تو برام
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:44  توسط گل تگرگ و گلی
|
سرگشته وحیران منم
نالان این دوران منم
تنها میان مردمان
آن یوسف کنعان منم
می سوزم از نابودنم
جانم به لب از بودنم
در دولت معشوق وعشق
ان پیک جا مانده منم
در مجلس بزم وشراب
ان شعر نا خوانده منم
نام من است ترتیب عشق
اما چه بی سامان منم
در کشور معیارها
در جمع نا اهلان منم
کوته کنم من این کلام
ان درد بی در مان منم..
.



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:5  توسط گل تگرگ و گلی
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:3  توسط گل تگرگ و گلی
|

دلم تنگ است ز بی رحمی دنیا
که یک دم می برد تا اوج اعلا
سپس چون خاک تو بر زمینی
نه چون خاکی که پست تر از همینی
درآن بالا دمادم برتر افتی
که ذهنت از زمین وخاک شستی
پرو بالت دهد در اوج پرواز
درآن نعمت به هر چیزی کنی ناز
دگر لایق نباشد بر تو خوبش
که چون خوشتر بیابی چیست خوبش
امان از لحظه وآن وقت که صیاد
زند تیری وافتی خسته بر خاک
نه یارای پریدن در تو ماند
نه دستی تا رهایی یابی از خاک... 



+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:49  توسط گل تگرگ و گلی
|

آنگاه که چشمانم توان درک کردن یافت ،مُهر سکوت بر لبانم زدند ومهر را از
دلم دزدیدند .
جهان مرا به زنجیر کشید ومحکوم به مرگ شدم .
عصاره غم را از تنهاترین گل سرزمین بی کسی چون شرنگی در حلقم
ریختند وانقدر تکرار بر ان افزودند که در جانم مامن گرفت .
دیگر مجال ماندن نیست افسانه محبت کم رنگ شده است زمینیان با قابیل
زمان هم پیمان شده اند ...
سکوت ،وسکوتی ترسناک ان دورها را نمیتوان دید تاریکی وباز تاریکی ،
شبه نورها چشمان گرگانی
گرسنه است که انتظار می کشند .
کجاست عصایی که رود بی امان زمان را بشکافد .
کجاست دستهایی که چشمان کور این مردمان گمرا را روشنایی بخشد ...



+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:39  توسط گل تگرگ و گلی
|